«دیزباد وطن ماست»- هادی میرشاهی در ادامه بحث عروسی های قدیم دیزباد می نویسد: خانمهای با تجربه ترآیین شوهرداری را به عروس خانم گوشزد می کنند. کسی نمی داند آنها درگوشی چه می گویند؟
شاید کاسه آبی که درابتدای درب ورودی جلو پای عروس می گذارند تا یکی از زوجین پیشدستی کرده و آن را چپ کند؟ شاید کشتن گربه جلوِ حجله باشد. لگد کردن پای داماد و گاهی برشمردن خوی و خصلت اعضای خانواده داماد و... چطور با مادرشوهربرخورد کند و کنار بیاید؟ شمارش نبض عروس رو به افزایش است. نمی داند به جنگ سرد می رود یا به یک زندگی مشترک؟ داماد چقدر ثبات و استقلال فکر دارد؟ به طرف مادر است یا هر کس را جای خودش می بیند؟
دور نمایی از زندگی زناشویی خود را به تصویر می کشد ولی با انتهای کاملأ نامشخّص؟ می رود ولی نمی داند کجا می رود. به جنگ زندگی؟ یا جنگ مادر شوهر و خواهر شوهر؟ دلش آشوب می رود چون بزرگترین تحوّل در زندگی اش درحال وقوع است. با باورهایی که از اطراف گرفته است.
مادر شوهر را دردریای شناور زندگی به کوه یخی تشبیه می کند که نمی داندچقدر از این توده عظیم در داخل آب است؟ چقدرسر برآورده زآب که بیرون و آشکار است و از طرفی هم راهی ندارد که وارد صحنه شود.
از امکانات و کانون گرم خانواده پدری یک باره جدا می شود با خانواده ای که با روحیّه و اخلاقشان آشنا نیست بایستی پیوند بخورد؟ به خانواده ای منتقل می شود که از فرهنگ و سلایق آنها اطلاعی ندارد.
مهمتر این که همه چیزِ زندگی را بایستی از صفر شروع کند. همه امکانات در زندگی پدریش برایش فراهم بوده حالا بایستی ذرّه ذرّه تدارک زندگی جدید را ببیند.
درخانواده پدری حداقل صاحب یک رأی در تصمیم گیری ها بود ولی حالا در بدو امر به صورت مهمانی می رود تا مدّت ها نمی داند میزان برخورداری از امکانات و میزان مشارکت او در تصمیم گیری ها چقدرمی باشد؟ نمی داند چرا از مادرشوهر ، چنین هیولایی سا خته اند؟
مادر شوهر چه فکر می کند؟ حتمأ درفکرش متصوّر است که این پسر را بازحمت زیاد بزرگ کرده حالا بایستی تقدیم دختر خانمی کند که کوچکترین زحمتی را متحمّل نشده است؟ مگر دختر را مادرش بزرگ نکرده است. و زحمت او کمتر از داماد بوده؟ مگر اوشریک زندگی نیست؟
زدودن این باورهای غلط که می گویند"دختر جُوِ خَرِ مردم است" جوِ خر مردم یعنی چه؟ جو خوراکی است که درقدیم تغذیه حیوانات بود ولی اکنون انسانها هم ازآن تغذیه می کنند.
آیا واقعأ دختر خانم ها صرفأ برای امیال مردها آفریده شده اند؟ امیال شهوانی، زایش، آشپزی، و به علّت نا آگاهی والدین همین گونه توصیه هایی را در زمان ازدواج به دختر خانمها می کنند. دخترمان را شوهر دادیم!

به خانه بخت رفت یعنی به محیطی پاگذاشت تا بخت و اقبال خود را آزمایش کند؟! مگرخانه شوهر محل توزیع و فروش بلیط بخت آ زمایی است؟ این ها همه فرهنگ نابرابری و بی انصافی که درآن زمان حاکم بود، دختر خانم ها خانه شوهر را از خانه پدری با تمام ریسکش بهتر دوست داشتند، مخصوصأ اگر سنّی از ایشان گذشته باشد. اگر مادر شوهر که متّهم ردیف اوّل زندگی ازدواج دختر و پسر است. اگر با این دید به قضیّه نگاه کند که او کلفت استخدام نکرده بلکه شریکی برای زندگی پسرش آورده تا یار و غمخوار هم باشند و زندگی زناشویی شان با تمام خلوص و نیّتِ خیر آغاز کنند . فکر کند فرزندی به خانواده آنها اضافه شده تا یار و یاورشان باشد. همان انتظاری را داشته باشد که دخترش بخانه شوهر رفته و مادر شوهر اگر در زندگی آنان دخالت نکند مسائل این زوج جوان بالای پنجاه درصد حل است.
بقیّه مسائلِ پیشِ رو با توافق و گذشت و بکارگیری عقل و منطق حل می شود. ولی ازمادرشوهرآن زمان بعید بود که از کدخدا منشی و دخالت بی جا دست بردارد.
درعلم آناتومی و فیزیو لوژی زن زودتر شادابی خودرا ازدست می دهد. در اینجا مرد اشتبا هأ دنبال صورت می رود نه دنبال سیرت! این ناهماهنگی جنسیّتی نگرانی عروس خانم را دو چندان کرده است. اینجا قید و بندی که پدر و مادر عروس خانم بر پای دخترشان قفل و زنجیر کرده اند. آخرین توصیه شان به دختر در موقع ترک خانه پدری: به خانه شوهر میروی با لباس سفیدمی روی بایستی در زندگی بسازی و موقع مرگ با کفنِ سفید خانه شوهر را ترک کنی! یعنی بمیر و بدَم، بسوز و بساز و زندگی کن! یعنی به این زندگی محکومی! این جا آدم فکر می کند این دخترخانم بجای زندگی، زندانی است. این نا برابری جنسیّتی در جامعه ما درآن روزگار به چشم می خورد، مثلأ دختر خانمی حتّی در دوره نامزدی بعد ازآشنایی مختصر و بعلّت عدم تفاهم از وصلت منصرف می شد عملأ از آقا پسر بیشتر ضرر می کرد. در جوامع قدیم این دختر را به چشم یک زن بیوه نگاه می کردند. این ظلمی بود که درجامعه ایران، به خصوص گروه های جمعیّتی بسته روا می داشتند. مرد سریعأ بفکر ازدواج می افتاد و اکثرأ اقدامش موفقیّت آمیز بود.
ولی دخترخانم درخانواده پدری محکوم بزندگی بود! کی شوهری پیدا شود که ریگی درکفشش نباشد.
این اصطلاح ریگ در کفش به این معنی است که زن دیگری نداشته باشد، بچّه ای از زن قبلی زیر پوشش حمایتی اش نیست، معتاد نباشد و ... لاجرم برای اینکه اسم دخترخانم از سر زبان ها بیفتد مجبور می شود با بیگانه ازدواج کند .
این روند باعث می شدکه جامعه ما رو به اضمحلال و انقراض پیش برود.
این ناهمنگی اجتماعی و فرهنگی درجوامعِ سنّتی متأسفانه به چشم می خورد مخصوصأ در جوامعی که دختر تمایلی به ازدواج با غریبه راندارد.
مشکل دیگری که موجب می شد دختر به هر ازدواجی رضایت ندهد تقصیرِبیشتر متوجّه خانواده دختر بود. با این باورغلط که دخترشان درزندگی مرفّه ای بزرگ شده و بعلّت آموزش حاکم در خانواده، در رؤیا برای زندگی آیندهِ دخترشان یک قصرِ طلایی ساخته اند و انتظار دارند فلان پسر که پدرش متموّل می باشد یا پسرش مدرک تحصیلی بالا دارد به خواستگاری بیاید ولی از آن پسر مورد نظر خبری نمی شود و سن دخترهمچنان بالا و بالا می رود. اینجا وقتی مسئولین خانواده، به سرعقل می آیند که دیرشده است. متأسفانه این اشتباه کاری ضررش متوّجه دختران بعدی هم می شود و به عبارتی تا دختر بزرگتر ازدواج نکند دخترهای کوچکتر بایستی درنوبت بایستند و مهم تر اینکه هیج خواستگاری جرأت خواستگاری برای دخترهای کوچکتر راندارد. مسلّم در این پروسه همه خانواده ضرر می کنند.
صحبت از مقدّمات عروسی بود. الان عصر روز قبل از پاتختیِ شبِ اوّل است. همه فامیل مشغول کاری هستند.کم کارترین افراد عروس و داماد می باشند. گروهی از هم سن و سالان دور عروس و داماد را گرفته اند.
عصر روز که شب پاتختی می باشد مهمانهای خارجی از راه میرسند. مدعوین دهات دور و بر وسیله نقلیّه شان الاغ شان می باشد که تشکی روی الاغ انداخته وارد دیزباد می شوند در ورودی ده پیشخدمت ها با دود کردن اسپند به استقبال مهمان ها می روند. اسکان دادن مهمان ها مشکلی ایجاد نکرده چون قبلأ پیش بینی جایشان شده و خدمه لازم دراختیارشان می باشد. ولی برای جابحایی الاغها مشکل پیش می آید الاغهایِ مهمان ها اکثرأ مادینه و با الاغ های دیزباد که اکثرأ نرینه می باشند در یک طویله مشکل دارند و اینجاست که با کمبودطویله روبرو می شویم البته برای الاغ ها هم سرپناهِ ایمنی پیدا می شود.
شب پاتختی نزدیک است فرارسیدن شب، اضطراب و دلهره صاحبان مجلس به اوج خود رسیده است. در این راستا صاحب مجلس پیش بینی کلیّه هزینه ها را کرده است. این خدمه هستند که به احسن انجام کار، آبروی صاحب مجلس را بدست آورده و یا با کوتاهی و غفلتِ آنان باعث آبرو ریزی صاحبان مجلس می شود. جایگاه آبرومندانه مهمان ها با پراکندگی موجود، وسائل تغذیه و پذیرایی، خدمه در هر قسمت، روشنایی اطاقها و پای تختِ شب، گرمایش و سرمایش، خواب و استراحت و ده ها مورد دیگر که بایستی مورد توجّه قرار گیرد پیش بینی شده است.
خبر گر جلو منازل رفته و تک تک خانواده ها به اسم و تعداد دعوت می کند. بعضی اوقات در بندی یک نفر یا دو نفر دعوت می شوند. اینجا برای افراد خاص که تعداد بیشتری بایستی دعوت شدند جلو منازل می رفتند.
«دیزباد وطن ماست»- ظاهرأ در خانواده داماد شور و حال بیشتری حکمفرما است.
درخانواده عروس یک سکوت مطلق حکم فرما است. زیرا قریبأ دخترِخانواده منزل پدری را برای همیشه ترک می کند و زندگی جدیدی را دریک دنیای ناشناخته رقم می زند. (بقول قدیمی ها با لباس سفید عروسی وارد خانه بخت می شود و با کفن سفید خانه را ترک می کنذ!)
واردخانواده دیگر، فرهنگ دیگر، مردم دیگر به محیطی پا می گذارد که همه مخصوصأ خانم های طرف داماد از جمله مادر و خواهران شوهر با دوربین های تلسکوپی این تازه وارد را زیر نظردارند. مهمتر اینکه مسؤلیّت های جدیدی به این عضوتازه وارد محوّل می شود.
این آینده نسبتأ نامعلوم هاله ای از اشک و تردید و درنهایت غم و آهنگ جدایی را در محیط خانواده عروس مستولی می نماید. ورقِ ارتباطِ فامیلی برگشته همه فامیل های فیما بین ترجیح می دهند. درخانواده داماد رفت و آمدکنند تا به قول خودشان سرشان بتوانند بالا گرفته و در نهایت مجلسِ عروسی احساس فتح و پیروزی نمایند؟ گویا جنگی بین خانواده ها وجودداشته که ما خبر نداریم؟

خدمه کارها را بین خود تقسیم می کنند:
- بانوان مشغول پخت و پز و نأمین نان درسطح انبوه هستند.
- تعدادی ازآقایان جوانتر برای ذبح گوسفند می روند.
- گروهی از جوانان درحلیم کوبی و آشپز خانه مشغول کارهستند.
- گروهی از میانسالان و بالاتر برنج ها راپاک می کنند.
- پیرمردی در "حَوِج خَنهَ" (محل انبار نان) نشسته تانان های کاک و سوخته را ازنانهای نرم جداسازی کنند و پشت نانهای سوخته و نانهایی که چسبند گی ذغال دارد پاکسازی کند.
- پیرمرد دیگر مشغول قند شکستن است.
به خانواده عروس برمی گردیم ازعملیّات فوق خبری نیست ، فضا آبستن یک سکوت و انتظار می باشد یک بلاتکلیفی موقّت و تردید از آیندهِ نامعلومِ یک سفرکرده، سفری که به یک سراب شبیه است ؟
ولی همه قبول کرده اند مسافرشان عازم است؟ سفری طولانی به په بهنای همه طول عمر؟
عروس خانم دیگر درانظار ظاهر نمی شود. یک گروه ساقدوش جوان دور و بر عروس خرگاه زده اند.
«دیزباد وطن ماست»- دیزباد بالا در گذشته از سننی خاص در باب ازدواج پیروی کرده است. هادی میرشاهی یکی از محققان دیزبادی است که در باب مساوده که چارچوب مالی ازدواج دیزبادی هاست می نویسد:
گفتگویِ اولیّه و مندرج درمساوده:
شانه پهلو و شب چلّه ای
درشب چلّه (شب یلدا) خانواده داماد گوسفندی را ذبح کرده و لاشه آن را باسم "شانه پهلو" بایک جفت کفش و جوراب و چند کلّه قند و شیرینی مثل نقل و کشمش برای خانواده دخترمی برند و کسانی که این گوشت را بخانه عروس می برند با خانواده داماد، شب در خانه پدر عروس دعوت می شوند و به این تعدادهم ازطرف خانوده عروس یک دستمال و یا حوله ای داده می شود. شانه پهلو یعنی یک شانه گوشت گوسفند یا یک شقّه که نصف یک گوسفند می باشد.

مراسم لباس دوختن و تهیّه جهیزیّه
مراسم لباس دوختن جزئی ازمراسم عروسی به حساب می آید. بعد ازآنکه وسائل و امکانات مورد نیاز خریداری شد لباس های عروس و داماد در منزل پدر عروس دوخته می شود .
یک خیّاط محلّی با چَرخَش به منزل پدر عروس می رود، تمام البسه عروس و داماد را می دوزد. یقه پیراهن داماد آنقدر گشاد دوخته شده که موجب بدنامی عروس و داماد را فراهم می سازد. در طیّ این مراسم که ممکن است روزها طول بکشد مراسم هلهله و آواز و موسیقی و رقص فراهم است.
هیزم باری
کم کم به مراسم عروسی نزدیک می شویم. تعدادی ازجوانان برای آوردن هیزم از کوه، شبانه یا صبح زود راهی کوه می شدند تا یکبار ِالاغ هیزم ازکوه بیاورند. درخانه داماد وسیله جشن و سرور بر پا بود و تعدای زن و بچّه دایره زنان جلو هیزم بارها می رفتند.
روی بارِ اولین الاغی که هیزم آورده بود یک شال قرمز به عنوان برنده می انداختند. این استقبال ازهیزم بارها، دایره زدن تا آخرین نفرکه از کوه می آمد ادامه داشت که عملیات یک نوع مسابقه به حساب می آمد که هرکس آرزوی اوّل شدن آن را داشت.
تعدادی از هیزمِ این الاغها را به خانه عروس و فامیل عروس و تعدادی هم به خانه داماد و فامیل داماد می بردند.
این بارهای هیزم هرکجا می رفت، آن هیزم آوردرهمان جا شام می خورد و یک دستمال به او هدیه می دادند به اولین هیزم بار که برنده شده بود دو دستمال و به بقیّه هیزم بارها یک دستمال می دادند.
ازاین هیزم برای تنور و پخت نان و غذای عروسی استفاده می شد. همزمان هیزم باری، شکستن قند، پاک کردن گندم برای نان و حلیم، برنج برای شام شب آخر عروسی انجام می شد. گوسفند کشی ازدیگر مراسم عروسی بود.
خربّره
درمسودّه آن مقداری وسائل و اقلام خوراکی که خانوده داماد بعنوان خرج مطبخ بایستی به خانواده عروس بدهد مشخّص شده بود که آنها را درخنچه هایی می چیدند و این اقلام روی دوش جوانان، روز قبلِ عروسی همراه دُهُل و سُرنا بخانه عروس می بردند.
درمراسم خربّره اقلامی چون ادویه جات، نفت، برنج و روغن، سیب زمینی و پیاز، حنا و لوازم آرایشی مشاهده می شود به کسانی که این اقلام را حمل می کنند دستمالی هدیه می شود.
«دیزباد وطن ماست»- در دل داستان ها حقایقی نهفته است که باید مورد مطالعه قرار بگیرند و آنگاه که ادراک شوند می توان به انگیزه ها و نحوه اندیشه یک نسل پی برد.
در دیزباد مدرسه دیزباد همراه با نوستالوژی هایی است. در این یادداشت داستانی را از فرخ میرشاهی می خوانیم که از مدرسه دیزباد روایت می کند:
زنگ مدرسه زده شد. بچه ها شروع به مرتب کردن دفتر و کتابهای خود شدند. آقا معلم گفت: راستی یادتون نره شعر کتاپ رو فردا حتما به نثر بنویسید. من از اینکه میرفتیم خونه خوشحال بودم. چون قرار بود مهمان بیاد خونمون. مهمان داشتن یعنی غذاهای خوشمزه. بالاخره از کلاس که بیرون رفتیم طبق معمول هر روز باید یک صف درست می کردیم .
داستان ما در سالهای ۴۷-۴۸ در مدرسه دیزباد می گذره. من کلاس دوم دبستان بودم. موقعیت کلاس ما جوری بود که وقتی از کلاس می امدیم بیرون نسبت به بقیه کلاسها به در مدرسه نزدیکتر بودیم. در نتیجه جز اولین بچه هایی بودیم که از مدرسه بیرون می امدیم. بالاخره ما رو به صف کردند. میدونین اون زمانها خیلی همه چی رو انضباط بود. برای اینکه بچه ها هنگام رفتن به خو نه هاشون از تو باغها نروند و خرابی به بار نیارند بچه ها رو بعد از خروج از مدرسه به صف می کردند.
کار ندارم صف درست شد و ما شروع به حرکت کردیم. بچه های پایین ده مخصوصا کسانی کوچه پایین «ته ده» زندگی می کردند همانجا از صف اصلی خارج شده و یک صف دیگر درست کرده و به خونهاشون می رفتند. من که بچه بالاده بودم. هنوز خیلی راه داشتم. صف همنطور به طور مرتب و منظم حرکت می کرد. همیشه تو صفها مبصرهای کلاس های مختلف موظف بودند که بچه ها از صف بیرون نرفته و شلوغ نکنند. از زیر دالون خانه عمو حسنعلی که رد شدیم. دو سه تا از بچه ها جیم فنکی زدند. از صف در رفته زدند تو باغها. از کنار خانه لطفعلی و سردار که رد شدیم چندتایی دیگه از قسمت چپ خانه عمو نزارعلی زدند به چاک تا از طریق جوی حمام برن خونه هاشون. بالاخره از زیر جماعتخانه هم رد شدیم. چند نفری در دکان امامقلی جمع شده بودند.
همین جوری که می رفتیم بچه ها در صف های کوچلو جدا می شدند. مثلا بچه های پی حصار بعد از اینکه از زیر خانه اقای فرخ شاه و دایی حسین رد شدیم رسیدیم به کوچه اصلی تا اینجا نصف بیشتر بچها جدا شده بودن ولی صف همچنان مرتب و منظم بود. از موده که رد شدیم تقریبا بعد از خانه پلنگ کوجه باغ بود. بعد از رد شدن از زیر خانه عمو علیشاه و خانه مسلم و خانه عباس اقا (زمانی که چراغ برق امده بود یک مهتابی سبز داشت که من خیلی دوست داشتم ) به بالاده رسیده بودیم. بعد از رد شدن از زیر خانه سیدها و محمد علی قرقچی به یک دو راهی میرسیدیم که بالاده را به کوچه بالا و ته تقسیم می کند که خانه محمد خان و برادرش علی خان در قسمت پایین همین دو راهی است. بچه های کوچه ته از ما جدا شده و ما که تعدادمون انگشت شمار بود به راه خود ادامه دادیم.
بعد از گذشتن از خانه اقای علی بک قلی و جماعتخانه بالاده و اقای خافی به کوچه دروازه رسیدیم. سرتون را به درد نیارم رفتیم خونه، بعد از کارهای روزمره که شامل رسیدن به گاو و گوسفندها و اوردن اب از سر غرغاب بود(البته این کارها بین خواهر و برادرها تقسیم می شد) شروع کردیم به نوشتن مشق ها. هنوز مشق ها تموم نشده بود که میهمانها رسیدند. ما هم که از صبح برای این لحظه ساعت شماری می کردیم از خدا خاسته شروع به بازی کردن کردیم بعد از شام خسته و کوفته بدون اینکه تکلیفها رو تموم کنیم خوابمون رفت.
فردا شده بود ما همه سر کلاس نشسته بودیم که عمو علی بک(علی بک قلی) که معلم ما بود (البته نمی دانم در ان لحظه ایشان بود یا نه؟ بعد از خط زدن مشقها پرسید کی شعر کتاب را به نثر نوشته حالا در این لحظه یک سکوت وحشتناکی فضای کلاس رو فراگرفته بود و صدای هیچ کسی در نمی امد من در ته دلم یک کم خوشحال شدم که تنها نیستم واز قرار معلوم هیچکسی ننوشته.در همین فکرا بودم که یک هو دست پروین عمو حسنعلی بلند شد و گفت: من، معلم دوباره پرسید کسی دیگر ننوشته ولی از قرار معلوم هیچکس ننوشته بود. یهو با عصبانییت جیغی زد و گفت همه به غیر از پروین باید برن زندان. همینو که گفت بیشتر دختر و پسرهای کلاس زدن زیر گریه. کاری ندارم اقا معلم همه رو به صف کرده تا ببرمون به زندان. در این لحظه جیغ و داد بچه هاکه بیشتر شده بود. پدر(نورالدین عباس) و عمویم که جلو دفتر که طبقه بالا بود ما رو ببینند پدرم علت را پرسید و عمویم(محمد حسین عباس) امد طبقه پایین و به معلمون کمک کرد که بریم زندان.
زندانی که میگفتند یک اتاقی بود که زیر پله ها قرار داشت و مملو از صندلی و نیمکت. بالاخرههمه مون با گریه و زاری وارد اتاق نسبتا تاریک شدیم حا لا که همه مون توی اتاقیم و صدای ناله از بعضی از دخترها میاد. چند تا از پسرهای شیطون کلاس یک داستانها از این اتاق می گفتند که جیغ و داد دخترها رو در بیارند. مثلا می گفتند که زیر نیمکتها یک چاهی وجود دارد که پر از مار و اژدهاست.
این خاطره را تقدیم می کنم به تمام معلمها و دیزبادیهای عزیز ک شرایط مساعد را برای رشد فرزندانشان فراهم کردهاند و مخصوصا تقدیم می کنم به تمام همکلاسیهای عزیز.

«دیزباد وطن ماست»- مدرسه دیزباد خود به تنهایی گویای حرف های ناگفته ای است که طی سالیان متمادی در ذهن و اندیشه بسیاری از مردم وجود داشته است.
به گزارش دیزباد وطن ماست، ورود مدرسه در ایران با سختی تمام میسر شد چراکه مردم ایران در بسیاری از مناطق آن را علم کافری دانسته و از آن احتراز می کردند اما در دیزباد مدرسه با دستان توانمند دیزبادی ها و با کمترین مشکل بنیان گذاشته شد.
امروز مدرسه دیزباد که از سال 1312 تاسیس شده، 85 ساله می شود. ساخت مدرسه ی دیزباد سبب شد مردم این دیار فرهنگ و اقتضائات متفاوتی نسبت به سایر افرادی که در روستا زندگی می کردند، پیدا کنند.
این افراد پس از فارغ التحصیلی به شهرها آمدند و برخی اوقات نیز از ایران مهاجرت کردند و دنیایی متفاوت از آنچه در واقع از یک روستایی انتظار می رفت را تجربه کردند.

مدرسه ناصر خسرو دیزباد ثمره اندیشه ای است که ریشه در عقلانیت دارد. عقلانیتی که توسط حضرت علی (ع) پرورده شده و به عنوان میراث به ما رسیده است.
در سایه این عقلانیت است که امروز دیزبادی ها در کنار همدیگر به توسعه روستای خود می اندیشند. در سایه این عقلانیت است که می توان در آینده شاهد ترقی و توسعه روزافزون دیزباد بود. و حتی روستاهایی چون پیوه ژن و قاسم آباد علم و پیشرفت خود را مدیون این حرکت اجتماعی میدانند فقط کافی است که امروز نگاهمان، رویکردمان و حرفمان همه در جهت توسعه باشد. توسعه ای که از توسعه فرهنگی شروع شده و به توسعه اجتماعی و توسعه اقتصادی ختم می شود.
مدرسه ی دیزباد درختی بود که ثمره اش را داد و هر درختی عمری دارد ....
پس زاویه ی دیدتان را نسبت به این موضوع مثبت کنید . (نوشته دیزباد وطن ماست)